|
.......
|
و فردای پس از سپیدی. . .
عروس می اندیشد به بازوان چیره ی مرد
و فردای پس از سپیدی. . .
عروس می اندیشد
و خسته می شود
حنای فراموشی را بیاورید ...
"قصه" را جهت آن مغز آورده اند... نه از بهر دفع ملالت!
بصورت "حکایت"، برای آن آورده اند، تا آن "غرض" در آن بنمایانند.
شمس تبریزی
به دنیای مدرن نزدیک می شوم
و از تمام این پست ها می زنم بیرون...
وقتی شام باشد
لذت ِ خوردن چشمهایت را
نخواهم داشت
و دست هایت را
که می کوبیدند
به طاق زندان
صبح با صدای گنجشک ها
پشت این محفظه ی شیشه ای بیدار
که جیک جیک جیک...
بعدش چه؟!
تا شب، خمار
و شام هم که نیست
و نیستی و چاکرای تمام این
"نیس-تن ها" منم
که ضجه می شوم در سکوتی که
تا عمق نخواستن ها کش آمده
و تو که توقیف شدی
در تمام این واگویه ها
و تر شدن ِ دست هایم
به جای چشمانت
که می لرزانند این محفظه را
و برهنه تا سقف می دوم
ودوباره
سقوط
که بگذری از تمام این من ها
و فرار
از کجا؟
وقتی قراری نیست
و عربده های کتک خورده ی خسته را میل
میل جنسی تمام این
سطرها را
بخواب
و بگذار فرو بروند
ناخن هایش
در چشم شعر و شعور ترک خورده ی ماه
بی نام که باشی
نامت را می دزدند
و دهانت را
و می دوزندت به هر چه که
دوست تر دارند
ایمنی این شانه ها را
کسی تضمین نمی کند
و فرو ریختن
این و ا ژ ه ها را
یک نفر بیاید برای این شعر
قلاده. . .
و تفاوت ما در نوع خاموشی مان بود . . . . .
پ.ن:
شک به دست و نخی که می خواهد
من هم انسان بهتری باشم
شک به انسانیت زمانی که
پای دارم به صحنه می شاشم "ایمان بخشایشی"
تو را تنها به شیوه ی خود می شناسم
که چگونه در وسعت کبود دردها
مچاله گی ات را لبخند می زدی
و نخورده، مست-مست
حلق آویز دانسته های خود بودی
حلق آویز عشق ها و نگاه هایی که
نمی فهمیدند پریشانی شانه هایت را . . .
و هر روز ذوب تر می شدی
در کالبد اندیشه هایی که
با همگان بیگانه بود
و اعتیاد به مصرف مداوم چشم های او
شاید تنها بهانه ای برای رها شدن
از هر آنچه روحت را می فشرد بود
و ... تقلای دست هایت خلاف جریان ...
عنصر وجود تو عصیان بود
و ابروان محافظه کارت نمی توانست
چشمان دریده ات را پنهان کند
که می خواستند هر آنچه باید را نباید ...
اکنون؛ در آرامش، خیره شو در چشم های خود
و در چارچوب شانه هایت عمیق تر شو
در کسی که از ورای آینه زوزه می کشد شب را
. . . . .
نیک می دانم که تو
یکی بودی چون همگان ...
با خطاهایی عمیق در اتاقی کوچک
که نمی توانستی سوالی برای پاسخ هایت بیابی
پاسخ هایی که داشتند وا می رفتند
و هنوز بی کس بودند
و باید التیام می یافتند
واین، ابتدایی ترین! راه رهایی بود ...
ما چون همگان به افتخار نداشتن نایل شده ایم
واین یکی از بهانه های فاخر سعادت است
که شب ها بغضی وجودت را به لرزه بیاندازد
و آرام در گوشت زمزمه کند:
هی! هنوز هم هستی...
و زندگی این گونه
جریان بیابد . . .
پ.ن: پس دل گره زدم به ضریح اندیشه ای که آویشن را می سرود . . . . .
"حسین.پناهی"
ابروان لجوج ِ پنجره
و بازوان دردمند نیاز . . .
با بادها می وزم به سمت باغچه
2
رقصید
خیس و مچاله ...
با سمفونی بادها
بر روی بند رخت
3
بر بال باد نشست
و رفت سمت هیچ
پرنده ای که شفای باغچه را
در خواب ها می دید . . .
"خون"
وقتی کلمات هم خائن شده اند
چه انتظاری از
مردم؟!
به همه ی کسانی که نباید می رفتند و رفتند . . .
به . . .
من یانماسام
سن یانماسان
بیز یانماساق
ناسیل
چیخار
قاران-
- لیقلار
آیدین -
- لیغا ؟!!!"ناظم حکمت"
میوه ی چشمانت هنوز...
دراز شبی را باید
تا تاب گیسووانش.
آن هم رفیقی که از جنس خودت باشد
وبفهمد حفره های وجودت را . . .
حکایت رفیق خوب
مثل حکایت آدم برفی است و آفتاب!
پ.ن:These are the isolate,slow faults that kill,that kill,that kill
"siylvia plath"
انگار یک تکه از روحت در سفر باقی می ماند
تا ابد . . .
انگار همه ی آن ها که دیگر نیستند کنار تو اند
روی همین صندلی خالی یا حتی پُر . .
بعد کم کم آرام می شوی...خالی ِ خالی.
انگار هیچ چیز نبوده ...نیست..
بغض می کنی می خندی و می روی . . . .
ولی همیشه یک تکه از روحت همانجا می ماند
سفر همیشه خوب است.
پ.ن: ببین رفیق نباید بترسی.سایه ها میرن..تو می مانی وتو!
. .به دادم برس بهترین نارفیق
یادت باشد که دست هایت ر ا حتمن باید در خاک باغچه بکاری
و شایعات را با گوش جان قورت دهی
و فردا تمامشان را در فاضلاب بالا بیاوری...
اینجا سکوت هست ظلمت هست و من
فراموش نکن که من هستم
هرچند در این ظلمت وسکوت دیده نمی شوم
اما باید مومن به بودنم باشی
دخترم یادت باشد که من سایه ام را سر بریده ام
خون رنگ تمام رویاهای من است
و تختخوابم را هر شب با فاحشه ها سهیم شده ام
دستهای من معدنی از حرفند
و رمز هزاران بوسه را در خود مُرده اند
چشم هایم تهی بی پایانی ست
وپاهایم!پاهایم سرزمین بی همتای مشقت هاست
ما عشق را مُردیم
و درد کردیم تمام رویاهایمان را ...
به امتداد من نگاه نکن
که این راه خاموش است
ما در سکوت عصیان کردیم
و با سکوت صدا شدیم
می فهمی مرا آنهنگام که به خطوط پیشانی ام نگاه کنی
و به سکوت کش دارم که افتاده بر سقف
یادت باشد که یادت نیست
و همین کفایتم را می کند
سرم می پرد به سمت نیستی
ودلم...آه دلم
بگذریم...
سرت سلامت آن هنگام که هستی.
پ.ن:مدتی نخواهم نوشت.قلمم نمی نویسد.
و من
میزبانی خواب آلود
...
فردای ماجرا
میهمان
دست هایش را برایم پست کرد.
اینگونه ام :
فرهاد واره ای كه تیشه ی خود را
گم كرده است
(نصرت رحمانی)
_________________________________
بگذار باد مرا ببرد به دور ها...
آن قدر دور که دیگر نه بوی شب را بفهمم نه طعم شراب را...
نخ به نخ که کم شدم از طول این کوره راه
تازه می فهمی چه می گفتم
نفهمی هم زیاد مهم نیست دیگر
نه چیزی از این نگفته ها کم می شود
نه فاصله ی بودن ها زیاد...
این حرف ها عاشقانه نیست...
این ها فقط حرفند
بی خیال وبی حواس. . .
بگذار زمان همین طور بگذرد
ما پیر و پیرتر می شویم
و تنها همین بغض نگو شاید گواه تنهاییمان باشد
ما گم شدیم
در انعطاف روز
و در لابه لای خیسی شب های نسوز
ما سوختیم
ما حرف به حرف سوختیم
و هیچ چیز ما را به آنچه که باید نرساند
خالی تر از همیشه
با جامه ای گشاد و
چشمان منقلب
هی عر زدیم
از دردهای بی منطق
و سردردهای مدام
و آوازهای خفه . . .
بگذار بگذرد هر چیز که باید
بگذار بگذرد
ما شاهدیم به خودسوزی مدام خود
در گوشه ی تاریکی از عدم. . .
شاید حقیقت
چشمان ناتوان ماست
در یاسی ممتد
و زبانی یائسه. . .
این جا گمان کنم که پنجره ای خواب رفته است
و دستهای ما تنهاتر از هر همیشه ها ... ...
ما لایق این همه درد بوده ایم آیا؟!
خارج از وزن، یه نت لالم
که دل از سمفونی شدن کنده
بی صداتر از همیشه داره
با چشای خیس میخنده ...
ش.نجفی
و جوارح تفکری لخت،ریخته بر کف اتاق...
یک قدم دورتر بایست.
و بعد
فقط نگاه بکن!
اما!بخند همیشه بانو . .
_ از ماست که بر ماست _
پ.ن:بیر آز حقیقته احتیاجیم وار، بیر آزدا آسپرینه.
(به کمی حقیقت نیاز دارم وکمی هم آسپرین!)"فرناندو پسووا"
داش آکل ِ من بود
آن که زیر خاک رفت. . . . .
گاهی چیزی جایی جا می ماند
که هیچ چیز دوباره پیدایش نخواهد کرد
ما لال آفریده شده بودیم
و هیچ طوطی ای نبود تا صدای ِ او را به گوش مرجان برساند
پ.ن:قسم به لرزش شانه هام و خشم توی دلم...
"این متن ادامه ندارد"
این فقط جسممان بود که تحلیل می رفت
نه روحمان . . .
پ.ن:آهنگ غمگینی شدم توی عروسی ها
و خوشگلا باید برقصن توی مداحی...
-کوپالی-
هیچ همیشه صامت است . . .
- نه فراز نه فرود -
"من هیچم"
این؛ادعای ساده ای نبود!
ونگاهم دیگرگونه...
اینجا اوجست!
وهراسی نیست از سقوط
خباط روزگار خویشم.
آن همه ناخن زیاد بود
( یدالله رویایی)
تیرگی
تیرگی
در خطوط ژرف اندیشه ام ماوا کرده...
می روم پایین تر
.
.
.
به دنبالم نیا