تبليغاتX
این ناطور،دشت ندارد
.......
عروس می اندیشد، به لباس بلند توری

و فردای پس از سپیدی. . .

عروس می اندیشد به بازوان چیره ی مرد

و فردای پس از سپیدی. . .

عروس می اندیشد

و خسته می شود

حنای فراموشی را بیاورید ...


+ تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 8:36 PM نويسنده فروغ
هر قصه را، مغزی هست.

"قصه" را جهت آن مغز آورده اند... نه از بهر دفع ملالت!

بصورت "حکایت"، برای آن آورده اند، تا آن "غرض" در آن  بنمایانند.

شمس تبریزی

+ تاريخ یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 5:58 PM نويسنده فروغ


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 5:30 PM نويسنده فروغ |


به دنیای مدرن نزدیک می شوم

و از تمام این پست ها می زنم بیرون...

وقتی شام باشد

لذت ِ خوردن چشمهایت را

نخواهم داشت

و دست هایت را

که می کوبیدند

به طاق زندان

صبح با صدای گنجشک ها

پشت این محفظه ی شیشه ای بیدار

که جیک جیک جیک...

بعدش چه؟!

تا شب، خمار

و شام هم که نیست

و نیستی و چاکرای تمام این

"نیس-تن ها" منم

که ضجه می شوم در سکوتی که

تا عمق نخواستن ها کش آمده  

و تو که توقیف شدی

در تمام این واگویه ها

و تر شدن ِ دست هایم

به جای چشمانت

که می لرزانند این محفظه را

و برهنه تا سقف می دوم

ودوباره

     سقوط

که بگذری از تمام این من ها

و فرار

از کجا؟

وقتی قراری نیست

و عربده های کتک خورده ی خسته را میل

میل جنسی تمام این

سطرها را

بخواب

و بگذار فرو بروند

ناخن هایش

در چشم شعر و شعور ترک خورده ی ماه

بی نام که باشی

نامت را می دزدند

و دهانت را

و می دوزندت به هر چه که

دوست تر دارند

ایمنی این شانه ها را

کسی تضمین نمی کند

و فرو ریختن

این  و  ا   ژ   ه  ها را

یک نفر بیاید برای این شعر

قلاده. . .



+ تاريخ شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 7:22 PM نويسنده فروغ |
ما هر دو خاموش بودیم

و تفاوت ما در نوع خاموشی مان بود . . . . .


پ.ن:

شک به دست و نخی که می خواهد

من هم انسان بهتری باشم

شک به انسانیت زمانی که

پای دارم به صحنه می شاشم  "ایمان بخشایشی"

+ تاريخ چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 2:36 PM نويسنده فروغ |
آلبوم "هیچ هیچ هیچ" شاهین نجفی

+ تاريخ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 1:37 PM نويسنده فروغ

تو را تنها به شیوه ی خود می شناسم

که چگونه در وسعت کبود دردها

مچاله گی ات را لبخند می زدی

و نخورده، مست-مست

حلق آویز دانسته های خود بودی

حلق آویز عشق ها و نگاه هایی که

نمی فهمیدند پریشانی شانه هایت را . . .

و هر روز ذوب تر می شدی

در کالبد اندیشه هایی که

با همگان بیگانه بود

و اعتیاد به مصرف مداوم چشم های او

شاید تنها بهانه ای برای رها شدن

از هر آنچه روحت را می فشرد بود

و ... تقلای دست هایت خلاف جریان ...

عنصر وجود تو عصیان بود

و ابروان محافظه کارت نمی توانست

چشمان دریده ات را پنهان کند

که می خواستند هر آنچه باید را نباید ...

اکنون؛ در آرامش، خیره شو در چشم های خود

و در چارچوب شانه هایت عمیق تر شو

در کسی که از ورای آینه زوزه می کشد شب را

. . . . .

نیک می دانم که تو

یکی بودی چون همگان ...

با خطاهایی عمیق در اتاقی کوچک

که نمی توانستی سوالی برای پاسخ هایت بیابی

پاسخ هایی که داشتند وا می رفتند

و هنوز بی کس بودند

و باید التیام می یافتند

واین، ابتدایی ترین! راه رهایی بود ...

ما چون همگان به افتخار نداشتن نایل شده ایم

واین یکی از بهانه های فاخر سعادت است

که شب ها  بغضی وجودت را به لرزه بیاندازد

و آرام در گوشت زمزمه کند:

هی! هنوز هم هستی...

و زندگی این گونه

جریان بیابد . . .


پ.ن: پس دل گره زدم به ضریح اندیشه ای که آویشن را می سرود . . . . .

"حسین.پناهی"


+ تاريخ شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 0:1 AM نويسنده فروغ |
1

ابروان لجوج ِ پنجره

و بازوان دردمند نیاز . . .

با بادها می وزم به سمت باغچه


2

رقصید

خیس و مچاله ...

با سمفونی بادها

بر روی بند رخت


3

بر بال باد نشست

و رفت سمت هیچ

پرنده ای که شفای باغچه را

در خواب ها می دید . . .

+ تاريخ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 1:49 PM نويسنده فروغ |

"خون"

وقتی کلمات هم خائن شده اند

چه انتظاری از

مردم؟!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 1:17 PM نويسنده فروغ |
به کلمه ی تقدیر فکر می کنم

به همه ی کسانی که نباید می رفتند و رفتند . . .

به . . .


ادامه مطلب
+ تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 1:11 PM نويسنده فروغ

من یانماسام

       سن یانماسان

             بیز یانماساق

                      ناسیل

                          چیخار

                             قاران-

                               - لیقلار

                                     آیدین -

                                          - لیغا ؟!!!


                                                       "ناظم حکمت"

+ تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 7:26 PM نويسنده فروغ |
کال است

میوه ی چشمانت هنوز...

دراز شبی را باید

تا تاب گیسووانش.

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 4:54 PM نويسنده فروغ |
در این روزگار بد،داشتن رفیق خوب نعمتی ست

آن هم رفیقی که از جنس خودت باشد

وبفهمد حفره های وجودت را . . .

حکایت رفیق خوب

مثل حکایت آدم برفی است و آفتاب!


پ.ن:These are the isolate,slow faults that kill,that kill,that kill

"siylvia plath"

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 4:27 PM نويسنده فروغ |
زمستان مبارک.

+ تاريخ پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 10:41 AM نويسنده فروغ |
سفر همیشه خوب است

انگار یک تکه از روحت در سفر باقی می ماند

تا ابد . . .

انگار همه ی آن ها که دیگر نیستند کنار تو اند

روی همین صندلی خالی یا حتی پُر . .

بعد کم کم آرام می شوی...خالی ِ خالی.

انگار هیچ چیز نبوده ...نیست..

بغض می کنی می خندی و می روی   .    .    .    .

ولی همیشه یک تکه از روحت همانجا می ماند

سفر همیشه خوب است.


پ.ن: ببین رفیق نباید بترسی.سایه ها میرن..تو می مانی وتو!


+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 8:8 PM نويسنده فروغ |
میشه زمین خورد و گریه نکرد. .

                                            . .به دادم برس بهترین نارفیق


+ تاريخ پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 11:12 PM نويسنده فروغ

آدرسی برای دانلود رایگان کتاب«آموزش مقدماتی وزن به زبان ساده»دکترسیدمهدی موسوی

+ تاريخ شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 8:1 PM نويسنده فروغ
دخترم یادت باشد نبض ِ تنهای عصیان در گوشه ی خانه خاک نخورد..

یادت باشد که دست هایت ر ا حتمن باید در خاک باغچه بکاری

و شایعات را با گوش جان قورت دهی

و فردا تمامشان را در فاضلاب بالا بیاوری...

اینجا سکوت هست ظلمت هست و من

فراموش نکن که من هستم

هرچند در این ظلمت وسکوت دیده نمی شوم

اما باید مومن به بودنم باشی

دخترم یادت باشد که من سایه ام را سر بریده ام

خون رنگ تمام رویاهای من است

و تختخوابم را هر شب با فاحشه ها سهیم شده ام

دستهای من معدنی از حرفند

و رمز هزاران بوسه را در خود مُرده اند

چشم هایم تهی بی پایانی ست

وپاهایم!پاهایم سرزمین بی همتای مشقت هاست

ما عشق را مُردیم

و درد کردیم تمام رویاهایمان را ...

به امتداد من نگاه نکن

که این راه خاموش است

ما در سکوت عصیان کردیم

و با سکوت صدا شدیم

می فهمی مرا آنهنگام که به خطوط پیشانی ام نگاه کنی

و به سکوت کش دارم که افتاده بر سقف

یادت باشد که یادت نیست

و همین کفایتم را می کند

سرم می پرد به سمت نیستی

ودلم...آه دلم

بگذریم...

سرت سلامت آن هنگام که هستی.


پ.ن:مدتی نخواهم نوشت.قلمم نمی نویسد.

+ تاريخ سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 10:40 PM نويسنده فروغ |
شب؛در مهمان ناخوانده بیدار بود . . .

و من

میزبانی خواب آلود

...

فردای ماجرا

میهمان

دست هایش را برایم پست کرد.

+ تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 8:0 PM نويسنده فروغ |
این روزها

اینگونه ام :

فرهاد واره ای كه تیشه ی خود را

گم كرده است

(نصرت رحمانی)

_________________________________

بگذار باد مرا ببرد به دور ها...

آن قدر دور که دیگر نه بوی شب را بفهمم نه طعم شراب را...

نخ به نخ که کم شدم از طول این کوره راه

تازه می فهمی چه می گفتم

نفهمی هم زیاد مهم نیست دیگر

نه چیزی از این نگفته ها کم می شود

نه فاصله ی بودن ها زیاد...

این حرف ها عاشقانه نیست...

این ها فقط حرفند

بی خیال وبی حواس. . .

بگذار زمان همین طور  بگذرد

ما پیر و پیرتر می شویم

و تنها همین بغض نگو شاید گواه تنهاییمان باشد

ما گم شدیم

در انعطاف روز

و در لابه لای خیسی  شب های نسوز

ما سوختیم

ما حرف به حرف سوختیم

و هیچ چیز ما را به آنچه که باید نرساند

خالی تر از همیشه

با جامه ای گشاد و

چشمان منقلب

هی عر زدیم

از دردهای بی منطق

و سردردهای مدام

و آوازهای خفه . . .

بگذار بگذرد هر چیز که باید

بگذار بگذرد

ما شاهدیم به خودسوزی مدام خود

در گوشه ی تاریکی از عدم. . .

شاید حقیقت

چشمان ناتوان ماست

در یاسی ممتد

و زبانی یائسه. . .

این جا گمان کنم  که پنجره ای خواب رفته است

و دستهای ما تنهاتر از هر همیشه ها  ...  ...

ما لایق این همه درد بوده ایم آیا؟!

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت 2:26 PM نويسنده فروغ |

خارج از وزن، یه نت لالم

که دل از سمفونی شدن کنده

بی صداتر از همیشه داره

با چشای خیس میخنده ...

ش.نجفی

+ تاريخ یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 11:28 PM نويسنده فروغ
این یک تشریح بی رحمانه بود.

و جوارح تفکری لخت،ریخته بر کف اتاق...

یک قدم دورتر بایست.

و بعد

فقط نگاه بکن!

+ تاريخ چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 6:51 PM نويسنده فروغ |
باری که زن سالنمای غمهاست...

اما!بخند همیشه بانو . .

_ از ماست که بر ماست _


پ.ن:بیر  آز حقیقته احتیاجیم وار، بیر آزدا آسپرینه.

(به کمی حقیقت نیاز دارم وکمی هم آسپرین!)"فرناندو پسووا"


+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390ساعت 12:13 PM نويسنده فروغ |

داش آکل ِ من بود

آن که  زیر خاک رفت. . . . .

گاهی چیزی جایی جا می ماند

که هیچ چیز دوباره پیدایش نخواهد کرد

ما لال آفریده شده بودیم

و هیچ طوطی ای نبود تا صدای ِ او را به گوش مرجان برساند


پ.ن:قسم به لرزش شانه هام و خشم توی دلم...

"این متن ادامه ندارد"

+ تاريخ جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 9:57 PM نويسنده فروغ |
کاش وقتی روی طنابی پوسیده می رقصیدیم

این فقط جسممان بود که تحلیل می رفت

نه روحمان . . .


پ.ن:آهنگ غمگینی شدم توی عروسی ها

 و خوشگلا باید برقصن توی مداحی...

                                                        -کوپالی-

+ تاريخ جمعه بیست و یکم مرداد 1390ساعت 5:42 PM نويسنده فروغ |
لذتی که در هیچ است در پوچ نیست

هیچ همیشه صامت است . . .

- نه فراز نه فرود -

"من هیچم"

این؛ادعای ساده ای نبود!

+ تاريخ دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 5:59 PM نويسنده فروغ |
سایه ام شوریده

ونگاهم دیگرگونه...

اینجا اوجست!

وهراسی نیست از سقوط

خباط روزگار خویشم.

+ تاريخ دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 7:17 PM نويسنده فروغ |
برای چشم‌های من

                        آن همه ناخن زیاد بود


                     ( یدالله رویایی)

+ تاريخ شنبه چهارم تیر 1390ساعت 10:26 PM نويسنده فروغ
                ما گر ز سر بریده می ترسیدیم در محفل عاشقان نمی رقصیدیم!

+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390ساعت 9:58 PM نويسنده فروغ
تیرگی

         تیرگی

                     تیرگی

در خطوط ژرف اندیشه ام ماوا کرده...

می روم پایین تر

.

.

.

به دنبالم نیا

+ تاريخ شنبه بیست و یکم خرداد 1390ساعت 6:19 PM نويسنده فروغ