می خواستم بمانی...
تنها شاعرانند که می دانند پاییز بهاریست که عاشق شده است...
بیا فراموش کنیم تمام آنچه که شد وتمام آنچه که نشد را،سالها خواهد گذشت ومن در نهایت فراموش خواهم کرد حس دستهایم راآن لحظه ای که تو در دست گرفتیشان،سالها خواهد گذشت ومن فروغ چشمهایت را از یاد خواهم برد ،سالها خواهد گذشت و من دیگر من نخواهم بود،بیا فراموش کنیم لحظه هایی را که با هم جاودانه کردیم،لحظه هایی که فقط من بودم و تو،لحظه هایی که شیطان به قدیسه شدنم می خندید و نمی دانست تقدس من به دست تو شکل گرفته...اما اکنون شیطان مقابلم سجده میکند، اصلا گاهی اوقات من و شیطان یکی می شویم و مقابلت سجده...نه نمی کنیم! بیا فراموش کنیم دروغ بزرگ ـ آشناییمان را ـ و دروغ بزرگتر ـ جداییمان را ـ. تو رفته ای و دیگر مهم نیست چندبار گفته بودی دوستت دارم... و اصلا مهم نیست که چه می شود... و من در نهایت یک جای دنیا از رو خواهم رفت... شیطان منم آری آدم و حوا هم بهانه ست... شیطان منم بی هیچ تردیدی فرقی میان سیب و لیمو نیست فرقی میان سیلی و بوسه... تو تا ابد در من، احساس بغرنج تناسخ از "این منم تا آن منم" هستی شاید هم از هستی کمی سرتر... من بوده ام اما بودن کجا و من... سیلی بزن آری ـ فرقی میان بوسه و سیلی نبود و نیست. دلم عجیب گرفته... شاید همه چیز فقط یه خوابه! دارم سعی میکنم دختر حرف گوش کنی باشم وفراموشت کنم دارم سعی میکنم... اما... همیشه حرفهایی بوده برا نگفتن... بغض راه گلومو بسته اما می خوام مقاومت کنم باید مقاومت کنم. می خوام سرمو بگیرم بالا و به دنیا و آدماش بخندم ولی خیلی سخته که فکر کنم هیچ اتفاقی نیافتاده اما باید محکم باشم... از اینکه دلت برام بسوزه متنفرم پس باید تحمل کنم، دارم ترانه ی " تو هم کنارم نمی مونی " ناصر عبداللهی رو زمزمه میکنم: (یه زخم کهنه روی بالم یه آسمون که چشم برام نیست به غیر واژه ی غریبی چیزی توی ترانه هام نیست) چقدر امروز سردمه... تورو از خاطرم برده تب تلخ فراموشی دارم خو میکنم با این فراموشی و خاموشی... تکه تکه گشته ومی خورد فریب بوسه های باد را میبرم تو را ز یاد و خاطرات شاد را.... میشوم اسیر دست مرددیگری تا به جان خویش سخت بفشرد مرا تا ز خاطرم رود وعده ی نوازشی که هیچوقت نشدادا . . . آه!افسوس ولی...این فقط خیال شاعرانه ایست کی تورا کنم رها؟! خاطرات تو همیشه با منست... جاودانه کرده ام تو را ـ شانه های مرد مست را ـ چشم هایت ـ آنچه بود و هست را ـ مرد من تویی تا همیشه ها... دور از آن نیازها و این کلیشه ها خواه من عروس باشمت ویا عروسکت خواه بوسه ای شوی به گردنم خو اه همچو تیشه ای به ریشه ام... دوستت دارم تا همیشه ها................... پرانتز۱((تصمیمم رو برای شعر نگفتن گرفتم اینم فقط یه دل نوشته بود.خدا رو شکر که می تونم بنویسم اگه نمیتونستم بنویسم دق می کردم اینجوری خیلی آروم می شم خیلی...............)) پرانتز۲(( دوستهای عزیز اکثر شعرهای این وبلاگ متعلق به من نیست عذر تقصیر من رو بابت ذکر نکردن اسم شاعر بعضی ازشعرها بپذیرین)) پرانتز۳((تصمیم گرفتم حتی اگه هزار بارم تو خودم بشکنم سراغت نیام،دیگه نمیذارم کسی بشکندم حتی تو عزیز دلم... هرچندبه قول شاعر:بیرعشق دردی دیر که اونین یوخدی چاره سی ...)) پرانتز۴((حال کاکتوسم خیلی خیلی بهتره...واقعآبراش خوشحالم باخیال تو به سر بردن اگر هست گناه باخبرباش که من غرق گناهم هرشب پرانتز(( دوست نداشتم که این مطلب رو تو پرانتز بنویسم اما خدمت یکی از دوست های عزیزم خانم (ل) عرض کنم که:من افتخار می کنم که عاشق (عشقم) هستم قلب اون لایق عشق های بزرگ تراز عشق منه اما من این قدر کمم که نمی تونم عشق بزرگ اون رو تو خودم هضم کنم و قلب اون اونقدر بزرگ و ژرف هست که عشق من توش گم می شه دوست عزیزم من نمی خوام شعار بدم اینا راست ترین حرف هایی که تو عمرم گفتم، متاسفانه من توفیق این رو که عشقم منو از اعماق قلبش بخواد رو نداشتم و اگه واقعآ اینطور میشد همه ی زندگیمو نثارش می کردم و این حرف رو که میگی اون لیاقت عشق من رو نداشت و نداره یه توهین بزرگ به خود منه نه تعریف از من! و به جرئت می تونم بگم بهترین لحظات عمرم زمانی بود که احساس می کردم اون دوسم داره... و نوشتن مطلب پایینی که شعر خانم فرخزاده به علت اتفاقی بود که این اواخر رخ داده بود و دوست ندارم جور دیگه ای تعبیر شه، عشق من موجود عجیب و در حین حال ساده ای هست که یه ذهن پریشون داره با یه دنیا خستگی و اینکه شما اون رو نمی فهمی و جور دیگه ای تعبیرش میکنی مشکل از شماست نه از اون البته من همیشه تو و دلتنگی هاتو دوست داشتم اما...)) پرانتر((چند روز دیگه یعنی دوم آذرتولد دوست عزیزم (ک)هست برای خودش و عشق دوست داشتنیش(الف) از صمیم قلب آرزوی ای زن که دلی پر از صفا داری از مرد وفا مجو مجو هرگز او معنی عشق را نمی داند راز دل خود به او مگو هرگز..................... وقتی نیستی نه می خواهم شعر باشد و نه حتی خیالت . . . شاید باید فراموشت کنم...) غزل پر از ایرادم تقدیم به چشمان بی نقصت ... تازگیها شعرهایم طعم باران می دهد دست هایم بوی ارواح پریشان می دهد شانه هایم مملو از اندوه های جاده است ـ جاده ای که زیر پای عابران جان میدهد من به پاس صحبت دیرینه باران می شوم او به جای پنجره هی طرح زندان می دهد باز سارا مشق دارا را نوشت و دم نزد وای سارا جای دارا باز تاوان می دهد همچنان بازار داغ دل سپردن می دمد دختری پشت ستون بی کسی جان می دهد باز هم چشمت دروغی ساده تر می گویدو بار دیگر وعده ی طوفان و طغیان می دهد شاید اینبار دلم را نفروشم به دلت... این دلی که پشت هم هی وعده پیمان می دهد خسته ام از رفتنت،از این هوای بی کسی خسته از حس غریبی که به انسان می دهد ـ این جنون وحشت آلود((نبود بودنت)) دختری در کوچه تان هر روز جولان می دهد باز دود ((ماربرو)) پیچیده توی راهرو... این گمان پر تناقض بوی ایمان می دهد این دل غمدیده حالش به شود؟!حافظ بگو... این سر شوریده را دیگر که سامان میدهد؟! شعری از جنس جنونی ملتهب آماده است غزلی که بوی شوق و وصل جانان می دهد نقطه چین ها پشت هم،آماده ی پردازش اند می،خروشی بس غریبانه به رندان می دهد قصد کردی مثل اینکه بی من از اینجا روی؟! حرف من را خنده ی تلخ تو پایان می دهد... پرانتز(ببخشین اگه پر از ایراده پرانتز(دلم شکست... شاید باید فراموشت کنم به قول شاعر:سندن سورا عشقی نینیرم من آل عشقینی ده آپار گئدنده) هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم تو نمی فهمی اندوه مرا چه بگویم به تو ای رفته ز دست شده ام از مستی چشمان تو مست شده ام سنگ پرست... مرگ بر آن که دلش را به دل سنگ تو بست تو نمی فهمی اندوه مرا... تار و پود و هستی ام بر باد رفت اما نرفت عاشقی از دلم... دیوانگی ها از سرم... تو نمی فهمی من و اندوه مرا...................................... مشتی حرف... و شعر خواندم و گفتی:چه سود ،مشتی حرف! نشد چه حیف بدانی نبود مشتی حرف شبی که با تو در آیینه گریه می کردم دریچه ای به تو سویم گشود مشتی حرف همان شبی که به یاد تو از غزل پر بود مرا به دست تو از من ربود مشتی حرف منم که در همه ی عمر از تو پرسیدم: که سهمم از توچه شد،یا چه بود؟مشتی حرف؟ و چشم های تو گفتند:یک غریبه که رفت ـ و شاعری که برایم سرود مشتی حرف... ایرج جنتی عطایی سیب سرخ حوا ارزش این همه آوارگی و دیوانگی را داشت؟!! داشت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آدم اینجا تنهاست بی هوا و حوا... آدم بی چاره..................... دیر اومدی ای رفته طعمت از دهن افتاد در روز روز زندگانی ام بی تو نه بوی خاک نجاتم داد نه شمارش ستارگان تسکینم... وای... قاصدکم... چه شد.............................. این اشکها نوید کدام حادثه را می دهد؟؟؟ چه قدر بی وفا شدی... اینبار از تو نمی نویسم... برای مشاهده روی ادامه مطلب کلیک کنید سرت که درد نمی آید از سوالاتم؟ مرا ببخش که اینقدر بی مبالاتم چطور اینهمه جریان گرفته ای در من و مو به موی تو جاریست در خیالاتم؟ بگو به من که همان آدم همیشگی ام؟ نه...مدتی است که تغییر کرده حالاتم چه قدر مانده به وقتی که مال هم بشویم؟ درست از آب در آیند احتمالاتم... تو محشری به خدا،من بهشت گم شده ام تو اتفاق می افتی، من از محالاتم... چه قدر ساکتی و من چه قدر حرف زدم دوباره گیج شدی حتمآ از سوالاتم دلم گرفته اگر زنگ می زنم گاهی مراببخش که این قدر بی مبالاتم................. دلم تنگ شده برای هبوط هبوط تا جنون فراموشی... هبوط تا وعده گاه کوچه های خواب گرفته ی بارانی هبوط تا کوچه باغ های بی کلاغ... دل سپرده ام به جاده ی غبار گرفته ی غزل -گریه های طولانی تمام زندگی ام پر شده از لحظه های پر از هیچ توخالی... در ظلمت این شب بی مهتاب،شوکران بی همتای عشق را می نوشم... ـ می نوشانی ام ـ گفته بودی اگر باده را عاشقانه سر کشی فرقی بین شراب و شرنگ نیست! اما هست!!! به خصوص که می میرانی و دوباره زنده می کنی مرا! حافظ نوید میدهد دوباره آمدنت را... نمی دانم! دلم سالهاست که از شامگاه های بی اضطراب کوچیده ست دلت سالهاست که جاودانگی اش را به اثبات رسانده... ومن تسلیم محض این اثبات! رندانه می رقصم بر گور خود نا آشنا شدم با همه چیز... با خودم... با تو... با شعر... گاهی صدای خنده ات را باد با خود می آورد وگاهی هم بوی دود سیگارت را... گاهی به حضیض می روی چون ماه و گاه به کمال می رسی چون مهتاب کدام را باور کنم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟! می رقصم ـ رندانه ـ بر گور خود... هر دو بی رحمن عشق و بیزاری مرد فراموشکار من وقتی با عجله رفتی و در را پشت سرت کوبیدی کاش یک نگاه هم به پشت سرت می انداختی دست هایم و قلبم لای در مانده اند... لای در مانده ام... تا اطلاع ثانوی کلاغ خواهم شد این جزیره متروک است قاصدکم!... (هزار بار می بوسمت ـ تو خون گریه های منو ندیدی ـ اما مطمئنم خیلی بیشتر از من می فهمی ـ خون گریه ـ یعنی چی قاصدکم! این روزا بیشتر ازغمای خودم واسه غمای تو غصه دارم واسه ی همین هزار بار می بوسمت...) ترا برای شعر برنمی گزینم شعر مرا برای تو برگزیده است در هشیاری به سراغت نمی آیم هر بار از سوزش انگشتانم در می یابم که باز نام تو را می نوشته ام حسین منزوی حراج انسانیت یعنی چه؟! چرا خزان ازین شهر نمی رود؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟!) شاید نباید اینو بگم اما می گم ((چقدر سیگار کشیدنت رو دوست دارم)) مدتیست هر کجا ماربرویی بینی ام را تیز می کند آهی بلند به وسعت تنهایی ام سر می دهم چشمانم را می بندم و تو را تصور می کنم ((با ماربرویی در دست)) ۱۳نخ ماربرو خریده ام تا در روز تولدت زیر قولم بزنم و خودم را با دود ماربرو خفه کنم... بشکن قرق را ماه من بیرون بیا امشب نمی دانم چه شد...تو می دانی؟! تمامیت مرا این ثانیه ها به حراج گذاشتند به همین سادگی... من ـ تنها ـ بدون تو... بر روی گور آرزوهایم می رقصم و رقصان رقصان می گریم سخت است... کاکتوسم روزهای آخر رفتنت رو به افول بود.. ـ هنوز زنده است ـ اما روز به روز وضعش بدتر می شود... ولی هنوز به امید دوباره آمدنت آبش می دهم،هر هفته(پنج شنبه ها)!!! کاکتوسی که هیچوقت ندیدی اش کاکتوسی که برای من نمادی از عشق تو بود ومن بی توجه به تیغ هایش هر روز میبوسمش... هر روز که ته میکشد پنجره کم کم از تصویر تو تهی می شود حالا من مانده ام و پنجره ی خالی و فنجان قهوه ای که از حرف های نگفته پشیمان است... گروس عبدالملکیان می خورد و می تراشد.این زخم ها را نمی شود به کسی اظهار کرد چون عمومآ عادت دارند که این دردهای باور نکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقایدجاری و عقاید خودشان آن را با لبخند شکاک و و تمسخرآمیز تلقی کنند،زیرا بشر هنوز چاره و دوایی برایش پیدا نکرده و تنها دوای آن فراموشی به توسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله ی افیون و مواد مخدره است ـ ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد می افزاید ـ آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماورای طبیعی،این انعکاس سایه ی روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه می کند کسی پی خواهد برد؟ ((مقدمه ی بوف کور )) صادق هدایت چقدر زیباست آمیزش شعرو جنون در قهقرای تب آلود بود ونبود... نبودی دیروز... دلمدوباره بهانه می گرفت... بهانه ی هزار حادثه ای که می شد اتفاق بیافتد بهانه ی فاجعه ای که رخ داد... بهانه ی صدایت... بهانه ی غزل هایت... بهانه ی مهربانی هایت... بهانه ی بدخلقی هایت دیروز غزل دوباره بهانه می گرفت... بهانه ی خوانده شدن برای تو... بهانه ی شب های با هم بودن... (ولایت شب خیزان ولایت بیداریست) باز نئشه ام،نئشه از (تشنگی هر روزه)!!! خمار خمار(لحظه های بدون سانسور دوست داشتن) فکر می کردم حالا که رسیدم کال بودنم زیاد مهم نباشد... اما . . . با گام های عبث و چشم های تر رد گام های تو را گرفتم... رفتم...رفتم تا جغرافیای چشمهایت... آشنایی ناگزیر بود... جدایی را نمی دانم... چقدر این کوچه باغ بدون کلاغ را دوست می دارم!... من...! دختری از دیار جنون!... اعتراف می کنم که پشیمان نیستم... و به قول نصرت: ( بر من جنون متبرک باد )!!! من خواب ندیدم...نه! همه چیز حقیقت محض بود... اما چرا هیچ کس باور نمی کند...؟! وقتی از تو سخن می گویم طوری نگاهم می کنند انگار که دیوانه ام طوری نگاهم می کنند انگار که مستم... چرا نم آیی تا به همه بگویی که هرشب تو مرا در خواب می بوسی-هر شب- اما آنها می گویند که تو وجود نداری؟! که چشمهایت-آن چشم ها که قرار از من ربوده-وجود ندارند... چرا نمی آیی تا به همه نشان دهی که هستی،چرا نمی آیی تا چشم همه ی حسود ها کور شود؟! چرا نمی آیی تا به همه بگویی... اصلآ ولشان کن...بگذار با بی خبریشان خوش باشند... نه...! ـ برای یک لحظه باورم شد که تو رفته ای ـ امشب می خواهم بیدار بمانم،می خواهم بیدار بمانم تا یقیین پیدا کنم که تو هر شب وقتی می خوابم می آیی و مرا می بوسی... . . . تمام شب را بیدار ماندم اما خبری از تو نشد!!! شاید حق با آنها بود...شاید... نه... امکان ندارد... تو خودت گفتی که دوستم داری،تو خودت گفتی که می مانی!... حتمآ چند ثانیه خوابم برده و تو همان وقت آمده ای و... آری...قطعآ چند ثانیه خوابم برده!!! که من پاسخی چون تو می خواستم،مباد آرزویم ازین بیشتر...![]()
))
)
![[47b5a15840b8c22_love.jpg]](http://4.bp.blogspot.com/_tePSFoV_Qcc/SDPeuxVnJMI/AAAAAAAAAVc/Y8fS0sqZfbI/s1600/47b5a15840b8c22_love.jpg)


ادامه مطلب

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |

.jpg&h=94&w=125&usg=__mMnWaA9Hl83JxCE_Kt1Veflbiv0=)
